أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
163
تجارب الأمم ( فارسى )
پسرش محسن ، پيش روى شنوندگان بدترين ناسزاها را به حامد داده مىگفت : از تو پولى بيرون نمىآيد مگر با همان شكنجهها كه خودت به مردم مىدادى ! نيز مىگفت : من دستنوشت مىدهم كه هر گاه حامد به من سپرده شود دو ميليون دينار نقد از او بگيرم و اگر نتوانم كشته شوم . پدر محسن او را از ناسزا گفتن باز مىداشت ولى سود نمىكرد . حامد گفت : وزيرا ! [ پسرت ] دشنام بسيار به من گفت و من بردبارى كردم ، اين شكيبائى نه براى او بلكه به گرامى داشت مجلس وزير است . چيزى جز مرگ بدتر از آنچه بر من مىگذرد نيست ، تا از آن بترسم ، هر گاه بزرگداشت مجلس وزير را بر خود واجب نمىشمردم به او پاسخ مىگفتم . ابو الحسن [ وزير ] سوگند ياد نمود كه اگر محسن دوباره به حامد بد گويد من نزد خليفه ، از بازپرسى كنارجوئى خواهم نمود ، پس ديگر دشنام نداد ولى در چند بار كه او را به بازپرسى آورد [ 1 ] پسين پاسخ او آن بود كه چيزى ندارد و همهء ديهها و مستغلات خود و خانه و فرشها را فروخته و بيچاره شده است . چون ابن فرات راه را بسته ديد او را به خانهء يكى از زنانش برد كه كسى جز ايشان نبود و با او با نرمى سخن گفته سوگند ياد نمود كه هر گاه دارائى خود را به درستى نشان دهد ، او را به « محسن » نخواهد سپرد و از خانهء خود بيرون نخواهد فرستاد * و از جانش نگهدارى خواهد كرد . آنگاه حامد مىتواند به خانهء خود رود و محترم زندگى كند ، و مىتواند عهدهدار فارس يا استانى ديگر شده بدانجا شود ، و خادمى از سوى سلطان جان او را نگهبان باشد ، و براى درستى اين سخن سوگند ياد كرده سپس گفت : من مىدانم كه تو با امير مؤمنان دربارهء من پيمان بسته بودى و من جان خويش به هفتصد هزار دينار باز خريدم و بىفشار پرداختم تا از چنگ تو رها شوم . تو همهء نيكويهاى من و برادرم [ 2 ] را به خودت به فراموشى سپردى . اكنون خليفه بر آنست كه تو را به
--> [ ( 1 - ) ] ن . ك : روايت ابو القاسم زنجى در « وزراء : 174 » . [ ( 2 - ) ] براى داستان حامد [ بن عباس وزير بر كنار شده ] با اسماعيل بن بلبل كه مورد اعتماد ابو العباس [ برادر ] بن فرات بود ، ن . ك : فرج بعد الشدة 1 : 114 [ M و پانوشت خ 5 : 170 ] .